سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

eshgham,sevda

مراسم خواستگاری آقا فرزاد

سلام خانومی مامان. هفته گذشته من و شما و بابایی به همراه خانواده خاله مریم و خاله الهام و مامان بزرگ رفتیم خونه عمو مامانی برای خواستگاری نسرین جون. شما تمام راه رفت و برگشت تو ماشین خاله الهام بودی. دو روز اونجا بودیم و حسابی به شما خوش گذشت. شب اول مراسم خواستگاری بود و شب دوم مراسم نامزدی. انشالله که خوش بخت بشن خیلی بهم می اومدن. برات چند تا عکس می زارم نازگل من.     عسل مامان در حال درست کردن پازل.     دخمل نازم با  خرگوشش.     سودا خانم تحت تاثیر خانمهایی که برای عروسی خودشون اماده می کردن و پس از فضولی در لوازم ارایش خاله الهام جون.    ...
4 بهمن 1393

جابه جایی

سلام دختر شیرین زبون من. شرمنده عزیزم که به خاطر مشغله خیلی زیاد مامان و درگیری برای جابه جایی سرکارش و یکسری مشکلات دیگه نتونستم برات مطلب بنویسم. کمترین چیزی که می تونم بگم اینه که خیلی خیلی شیرین زبون شدی. خیلی دوست دارم و می بوسمت.
17 دی 1393

دی ماه 93

سلام عسل طلای من دی ماه هم اومد و شما هر روز داری بزرگتر میشی. اینم عکس شما و مامان در اولین روز از دی ماه 93.     متاسفانه مامان خیلی توی دی ماه نتونست ازت عکس بگیره و این چند تا عکس رو هم تو آخر هفته آخرین هفته دی از دخمل خوشگلم گرفتم. اینجا اماده می شدیم که بریم خونه خاله مریم جون.     اینم اولین سلفی من و سودا جون که کاملا مشخصه ناوارد هستیم .     دخملم به تنهایی.     تسنیم و یاسینا هم روی پله ها به ما اضافه شدند.     روز جمعه رفتیم باغ و شما از خونه غذاهای سگ رو به دستت گرفتی.     اینم دخت...
3 دی 1393

مسافرت به اصفهان

سلام دخمل نازم. چند روزی برای کار  با مامان زری و شما رفتیم اصفهان. دو روز اول که مامان از صبح زود تا بعدازظهر سرکار می رفت و شبها خسته می خوابید. روز سوم یکمی تا بیرون رفتیم . برات چند تا عکس می زارم عسلم.                                     ...
29 آذر 1393

چکمه های سودا جون

سلام دخمل ناز من می خوام برات از ماجرای کفشات بگم. دو هفته گذشته با خاله الهام جون ومامانی رفته بودیم بیرون. توی ماشین شما دخمل شیطون ضبط خاله جون رو خراب کردی منم توی بلوار وکیل آباد نگه داشتم و شما رو از صندلی جلو به عقب اوردم که تو همین حین نگو یک لنگ از چکمه های شما می افته تو خیابان. خلاصه آخر شب دیدم کفش شما نیست و فردا ظهر اون روز رفتیم تو بلوار وکیل آباد به دنبال کفش شما . یه چرخ همون محدوده که گم شده بود رو زدیم و پیدا نکردیم در حالی که ناامید در حال برگشت تو ماشین بودیم که یکدفعه روی درخت لنگه کفش شما رو پیدا کردیم. خوشحال رفتیم بیرون نهار. تا باز دوباره پنج شنبه من و مامانی سوار مترو شدیم دو ایستگاه که رد شدیم دیدیم دو تا کف...
15 آذر 1393

آذر ماه 93

سلام خانم کوچولوی مامان روزهای سرد پاییزی در حال گذشتن است و شما در حال بزرگ شدن. معمولا شبها بلند رو من و بابا تو خونه به بازی کردن با شما می گذرونیم. به نوبت به خونه شما به عنوان مهمون میایم تو خونت با سوپ از ما پذیرایی می کنی. دیشب برای بابا شاهین درددل می کردی که از صبح حسن رو بغل کردی و الان کمرت درد می کنه. بابا هم برات پماد میمالید. عاشق بچه داری هستی. بعضی اوقات حتی اسباب بازی هات رو هم می خوابونی. من و بابا داریم سعی می کنیم کم کم رنگها رو بهت یاد بدیم. به شدت شیرین زبون و لجباز هستی. ازت کلی فیلم گرفتم که وقتی بزرگ شدی ببینی و لذت ببری عشق مامان. دوست دارم خیلی خیلی زیاد عزیزم.     عسل مامان خوشحال از ...
4 آذر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد